سلام !
یه سلام درست و حسابی به دوستای عزیزم!
این قهره من بهانه ای بود واسه کم کاری!
خودم دارم میگم دیگه!دعوام نکنین!
به قوله سنجد:دیدید برگشتم!
راستش نمی دونم از چی بنویسم! همه ی دوستان لطف کردند و تبریک گفتن! دنباله یه مطلبه خوبم! ÷یداش کنم می نویسم!
شاید م تا اون موقع طبعه شعر جوشید وبا یه شعر اومدم!
زود میام!
سلام٠٠٠
هر روز میام و سر میزنم به اینجا!
پس چرا هیچ نظر جدیدی واسه من نیست!
چند روزه دیگه تولدمه!
٣٠ ابان!ولی تا اون روز دیگه به وبلاگم سر نمیزنم!تا حالا سکوت کردم!بس بود!روزه تولدم میام و به جایه سکوت میشم فرییییییییاد!شاید یکی هم صدایه من و شنید!یه پیامی،یه حالی،یه احوالی از ما پرسید!مثلا ٢١ سالمون میشه هههههههههههها!
پس تا روزه تولدم خداحافظ!
من خدا هستم...پروردگار شما،آفریدگار شما.
بر صندلی ابی مترو خدا نشسته است.
نوجوانی گیم بازی میکند.
پیرمردی چرت میزند.پیرزنی خسته وارد میشود
وبر صندلی ابی مینشیند.
"انگار برای من نگهش داشته بودند"
دختری در گوشی همراهش لبخند میدمد
وخدا انتن به انتن عشق میبرد.
"انگار امروز سر حال تری؟"
سرچهارراه
خدا به کاپوت ماشینی تکیه داده ولبخند میزند.
پشت سری ها مدام بوق میزنند
وناگهان اتومبیلی ترمز بریده
چراغ قرمزش را رد میکند.
خدا می ایستد وبه دنبال ان می رود
"انگار امروز با شانس با من بود"
با دستمال کثیف
صورت عرق کرده اش را پاک میکند
و خدا داد میزند:"همینجا خالی اش کن!"
و تپه ای شن
اتومبیل ترمز بریده ای را نگه میدارد.
ان جا خدا کودکه سروشی رابا لبخند
-که مخصوص خداست-
به اغوش مادر برمیگرداند:
و این جا به دعایی
خبر بد را خوش میگرداند.
به بیماری می گوید:"خوشبختانه مورده شما خوش خیم است."
با یک بغل "دوستت دارم"
بین دو جفت چشم خندان رفت و امد می کند.
و خداوند جمله ی you win! را به نوجوان نشان می دهد.
و خدا بر صندلی ابیش می نشیند....
"غمی غمناک"
شب سردی است و من افسرده
راه دوری است و پایی خسته
تیرگی هست و چراغی مرده
میکنم تنها از جاده عبور
دور ماندند ز من ادم ها
سایه ای از سر دیوار گذشت
غمی افزود مرا بر غم ها
فکر تاریکی و این ویرانی
بی خبر امد تا با دل من
قصه ها ساز کند پنهانی
نیست رنگی که بگوید با من
اندک صبر سحر نزدیک است
هر دم این بانگ برارم از دل
وای این شب چقدر تاریک است
خنده ای کو که به دل انگیزم؟
قطره ای کو که به دریا ریزم؟
صخره ای کو که بدان اویزم؟
مثل این است که شب نمناک است
دیگران را هم غم هست به دل
غمه من لیک غمی غمناک است...!
از کنار یکدیگر رد می شویم وتنها چیزی که در سال های دور باقی میماند،تنها خاطره ایست،که مثل باد به جای باد،هر کجا که میخواهد میرود...می وزد.
شاید به همین دلیل ساده است که از خودم چیزی برای گفتن...پنهان کردن یا از دست دادن ندارم.
مانند دانه برفی که فقط یک بار درست از برابر چشمانت،از بالا،از میان هزاران دانه برف،ارام فرو می اید و در انبوه سپیدی برف پوش زمین جایی،مینشیند و گم می شود و تو دیگر ان را نخواهی دید...نخواهی یافت...
همچون رهگذری که فقط یک لحظه،از کنارت می گذرد و تو تا پایان دنیا،دیگر او را نمی بینی و نخواهی دانست که او که بود...
من هم یکی از ان رهگدرانم....درست مثل تو...
نویسنده :
پرشین بلاگ - ساعت ٩:٤٦ ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢٥
بنام خدا
كاربر گرامي
با سلام و احترام
پيوستن شما را به خانواده بزرگ وبلاگنويسان فارسي خوش آمد ميگوييم.
شما ميتوانيد براي آشنايي بيشتر با خدمات سايت به آدرس هاي زير مراجعه كنيد:
http://help.persianblog.ir براي راهنمايي و آموزش
http://news.persianblog.ir اخبار سايت براي اطلاع از
http://fans.persianblog.ir براي همكاري داوطلبانه در وبلاگستان
http://persianblog.ir/ourteam.aspx اسامي و لينك وبلاگ هاي تيم مديران سايت
در صورت بروز هر گونه مشكل در استفاده از خدمات سايت ميتوانيد با پست الكترونيكي :
support[at]persianblog.ir
و در صورت مشاهده تخلف با آدرس الكترونيكي
abuse[at]persianblog.ir
تماس حاصل فرماييد.
همچنين پيشنهاد ميكنيم با عضويت در جامعه مجازي ماي پرديس از خدمات اين سايت
ارزشمند استفاده كنيد:
http://mypardis.com
با تشكر
مدير گروه سايتهاي پرشين بلاگ
مهدي بوترابي
http://ariagostar.com